تبليغاتX
"^قصر عشق^"
"^قصر عشق^"
!!رفته ای اینک اما آیا باز بر می گردی ؟؟ چه تمنای محالی دارم..... خنده ام می گیرد 
قالب وبلاگ


گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم

آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام ِ وسعتش برایـَم تنگ میشود ...
.. دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــ ــاست گم کـر ده ام ...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست.....
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:50 ] [ فاطمـه ] [ ]

 بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار



خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 12:51 ] [ فاطمـه ] [ ]
 

 خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است.
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،
مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد.
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .
اما نمی توانم…
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،
اما کسی نیست تا با من درد دل کند … هیچکس نیست!

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 8:1 ] [ فاطمـه ] [ ]
 

           قصه از حنجره ایست

                 که گره خورده به بغض

                                         یک طرف خاطره ها

                                         یک طرف فاصله ها

                                                          در همه آوازها حرف آخر زیباست

     آخرین حرف تو چیست؟

                    که به آن تکیه کنیم

                                      حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست....

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 15:50 ] [ فاطمـه ] [ ]

عشق را تن پوش جانم می کنی

چتری از گل سایبانم می کنی

ای صدای عشق در جان و تنم

آن سکوت ساده و تنها منم

من پر از اندوه چشمان توام

آشنای دل پریشان توام

آتش عشق تو در جان من است

عاشقی معنای ایمان من است

کی به آرامی صدایم می کنی؟

از غم دوری رهایم می کنی؟

ای که در عشق و صداقت نوبری

کی مرا با خود از این جا می بری؟؟

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 17:39 ] [ فاطمـه ] [ ]
   حضرت علی (ع) در جواب شخصی که پرسیدند چرا دعای ما مستجاب نمی شود فرمودند:

۱* خدا را شناختید ولی حقش را به جا نیاوردید.

۲* به پیغمبر ایمان آوردید ولی با دستوراتش مخالفت کردید.

۳* قرآن خواندید ولی به آن عمل نکردید.

۴* گفتید از اتش دوزخ می ترسید ولی گناه کردید.

۵* گفتید به بهشت علاقه مندید ولی کارهایی انجام دادید که شما را از آن جا دور کرد.

۶* نعمت های خدا را خوردید ولی سپاسگذاری نکردید.

۷* خدا به دشمنی باشیطان فرمان داده، با زبان از اوابراز تنفر کردید ولی در عمل همکاری و دوستی.

۸* عیب های دیگران را به دیدگانشان کشیدید ولی عیب های خود را ندیدید.....

    حال دعای شما چگونه مستجاب شود؟؟

[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 9:40 ] [ فاطمـه ] [ ]
به آرامی آغاز به مردن می کنی ...

اگر سفر نکنی،

اگر کتاب نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی،

به آرامی آغاز به مردن می کنی ...

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

به آرامی آغاز به مردن می کنی...

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،

اگر از شور و حرارت، از احساست سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند، دوری کنی.

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی آن را عوض نکنی.

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که یکبار حداقل در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی نروی.

امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! نگذار که به آرامی بمیری، شادی را فراموش نکن!!

[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 9:31 ] [ فاطمـه ] [ ]

شعر اول از حمید مصدقه که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 17:51 ] [ فاطمـه ] [ ]

اولین تنفس،اولین گریستن،نقطه ی شروع دایره است

نقطه های رنگ رنگ چیده میشود کنار هم،روی خط فرضی حیات،منحنی،

تا تو در میان شکل ناقصش سایه ی حضور خویش را بیفکنی

مرگ!

لحظه ی بزرگ خواه و ناخواه!

لکه ی درشت سرخ یا سفید!

دایره همیشه با تو بسته می شود….

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 11:57 ] [ فاطمـه ] [ ]
 
 
 
 
مدتهاست  است که تو گذشته ای

سالی شاید سالها اما....

من هنوز سر در گم لحظه هایی هستم که معصومانه برای تو ساخته بودمشان

من هنوز این روزها شعر هایی میگویم که هیچ قافیه ای ندارند

لحظه هایی را سر میکنم با خیال دروغ بودن انچه اتفاق افتاد

ساعتها به این فکر میکنم که تو بازگشته ای

و همه چیز فقط امتحانی مسخره بود

اما من هنوز چشمانم را که میبندم روزهای تابستان به یادم می اید

من هنوز لحظه دیداری که هرگز نخواهد رسید را بارها و بارها و بارها مجسم میکنم

تا تو را بیابم که جایی غیر از محال ترین اروزهایم باشد

تو دیگر بر کسی دیگر تعلق داری و از تو برای من رویایی مانده و حسرت وفاداری ات بر پیمانی که پوسید...

مدتها از گذشتن تو میگذرد....!!

                             ************************

مینویسم از بارانی که مرا خیس نکرد عاشق کرد....!!

نقطه چین هایی که همیشه به جای نامت میگذارم

کم کم دارند جای خود را به علامت سوال میدهند

باز هم منتظر بمانم؟؟؟؟...

[ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 ] [ 10:35 ] [ فاطمـه ] [ ]
 

 توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم که::

اگر کسی را دوست داری ترکش کن

اگر قسمت تو باشد باز می گردد

 و

اگر هم باز نگشت یعنی به تو تعلق نداشت

پس

همان بهتر که رفت ... .

بهش فک کردم .... دیدم واقعا راست میگه!!!

پ.ن: (فکر)....واسه خاطر تذکر یه نفر!!! اصلاح می شود.

[ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 15:31 ] [ فاطمـه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شاهین اوج بودم
اما به حکم عشق به پای کبوتری به تمنا نشسته ام
همیشه در قفس چشمهایت خواهم ماند
اگر پرنده ی بی بال و پر قبول کنی!
امکانات وب