|
:"قـصــر عشــق": |
|
|
بعضی وقتا غم و غصه اونقد رو دل آدم سنگینی می کنه که میخواد زمین و زمان رو به هم بریزه!! بعضی وقتا حد و مرزای زندگی راه رو بر آدم می بنده تا جایی که تو فلسفه خلقتش هم شک می کنه!! بعضی وقتا آدم دچار سردرگمی و توهم میشه !! زندگی عصر اتم همینه دیگه!! وقتی با سلول های بنیادی میخوان عمر آدما رو بالا ببرن باید قلباشون از سنگ بشه دیگه!! مگه نه اینکه از نگاه به نگاه ندا میرسه؟؟ پس چرا اون نمیذاره اثر این نگاه تو قلبش مهمون بشه ! ما آدم های عجیب و غریبی هستیم دوستی ها رو حرمت نمی ذاریم و فلسفه سلام بیرنگ رو نمی دونیم!! مگه چقدر زنده ایم که بخوایم به دوستیها لعاب بدیم و کنکاش کنیم مرگ مثل ابر بهار که نه مثل سرعت نور میاد و برمیداره و میره !!! اون وقت ما آدما تو این فکریم که . . . شاید ما توی بد زمونه ای دنیا اومدیم یا شاید اصلاْ اشتباهی سر از ناکجا آباد زندگی درآوردیم اما چاره ای نیست یه جورایی باید بسازیم البته نه تا شقایق هست !!! می تونیم تمرین دوست داشتن کنیم می تونیم با دلامون آشتی کنیم و می تونیم مهمون دلای بی دل باشیم! آدم اگه اراده کنه میتونه دنیا رو به هم بریزه و یه دنیای دیگه بسازه... به قوله یه نفر...... اراجیف گفتم اما نمی دونید آدم وقتی کسی رو امین خودش و محرم راز بدونه چه حالی میده درد و دل گفتن و عقده گشایی کردن! آدما اگه محرم راز نداشته باشن منفجر میشن مثل هیروشیما و ناکازاکی! ممنون از اینکه گوش کردید از این که کسی هست که بشنود درد درون را خدای را شاکرم... عمرتون دراز و غصه تون کوتاه!! خیالتون عاری از هر فاصله!!![]()
شاید شما آسمانی ترین زمینی باشید !!![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:51 توسط فاطمـه |
سیب سرخی را به من بخشید و رفت... ساقه سبز مرا او چید و رفت ... عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت ... اشک در چشمان گرمم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت ... چشم از من کند و از من دل برید حال بیمار مرا فهمید و رفت ... با غم هجرش مدارا می کنم گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:40 توسط فاطمـه |
هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم
ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده
يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم....
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:39 توسط فاطمـه |

تمام زندگی ام را دلتنگی پر کرده است . . .
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردها و رنج های عالم را در رگ هایم جاری کرد.
دردهایی که کابوس شب ها و حقیقت روزهایم شد ، دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاول های دردناک داغ ستم پوشاند.
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش، برای داشتنش داشتم.
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم.
در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است، حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند.
رنجی آن چنان زندگی مرا پر کرده است،
آن چنان دست های مرا از پشت بسته است،
آن چنان قدم های مرا زنجیر کرده است که نفس هایم نیز از میان زنجیر به درد عبور می کنند.
دوست داشتن تو چنان توان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آن را بپردازم...
و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم. همه عمر، داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند...
تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هر گز از آن بیرون نیایم.
آن قدر دلتنگ دوریش هستم ...
آن قدر دلتنگ سرنوشت خویشم. . .
آن قدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می خورد...
به او نگاه می کنم، به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد.
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند...
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد...
به اوکه باورش کردم و دل به او باختم ...
به او که می خواهم در آغوشش چشم هایم را بر هم بگذارم و هرگز، هرگز، هرگز به روی دنیا بازشان نکنم . . .
به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد. . .
به او که مرزهای سرنوشت سال ها پیش دوریش را از من رقم زده است. . .
سراسر زندگی ام را اندوهی پر کرده است که روزها و ماه ها از این سال به سال دیگر آن ها را با خود می کشم . . .
و می دانم که زمان، شاید زمان داغ مرا بهبود بخشد.
ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند.
نفس هایش برگ های رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . . .
به او که دیگر از آن من نیست . .
به او که . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 19:14 توسط فاطمـه |
این روزا قلب عاشقا زخمی تر از غزه شده دوست دارم یه شوخی کهنه بی مزه شده . . . !!
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:20 توسط فاطمـه |
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. وچه سخت است. تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن! دکتر علی شریعتی
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:36 توسط فاطمـه |
از تو دلگیرم
نه برای آنکه گریه های گاه و بی گاهم را بی جواب گذاشتی نه برای آنکه همیشه مصلحتت شکستن دلی بود که دلی نشکسته بود نه برای آنکه جواب خوبی هایم را با بدی معنا کردی از تو دلگیرم چون در تنهاترین لحظه ی تنهایی هایم تنهایم گذاشتی از تو دلگیرم چون خدای دیگران بودی از تو دلگیرم چون به حرمت آن فنجان چای داغ کنار حیات دل هم که بود باید پاسخ نگاه بی قرارم را می دادی و روی گرداندی از تو دلگیرم چون به دل تلنگری از درد زدی و مرحمش را کنج پستوی آسمانت پنهان کردی جادوی ماهت را ارزانی کدام بنده کردی که لایق بود؟ برای که سرود عشق خواندی؟ نگاه کدام بنده ات را جارو زدی و دلش را با غمها بیگانه تر کردی؟ من کدام دل را شکسته بودم که اینچنین مستحق تنهایی شدم؟ به کدام نگاه بی قرار پشت کرده بودم؟ دست رد به سینه ی کدام دل پر غم زده بود؟ برای کدام حرف درشت بندگانت پنبه در گوش گذاشته بودم؟ من که چون تو صبوری پیشه کردم چون تو گذشتم چون تو دلجویی کردم من که سخنی درشت نراندم شیشه ی دل کسی با دشنام نگفته ام ترک برنداشت من دلگیرم از تو که خدایی و بنده ات را چنین آزرده کردی دلگیرم من دلگیرم اما باز چون تویی ندارم که گلایه هایم را ارزانی اش کنم گلایه هایم هدیه ی امروز من به تو خدای آسمانهای بی کران خود می مانم و دل شکسته و روزگار پر از بهانه ام و یک بغل تنهایی!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:21 توسط فاطمـه |
میدانم از هر آنچه خوانده ام از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است که عشق راستین را راه هموار هرگز نبوده است. ((شکسپیر)) و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امکان یک پرنده شدن و عشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن !!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:57 توسط فاطمـه |
چه سلامی؟! چه نگاهی ! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالاست و انگار حالاحالاها هم خیال پایین آمدن ندارد. چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده ،به خاطرش خودکشی کردند. چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است. چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را در خیال خودت زده،تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم . چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری . . . ميبيني عين ديوونه ها شدم ، اینا همش اثرات چیزی شبیه دلتنگیه ، واسه کسی که اصلا شاید ندونه یه نفر هر شب به یادش داره می نویسه. ولی آخه عزيزم . . . هیچی ، بی خیال ! من با خیالتم خوشم ، چه بخوای چه نخوای صفایی بود دیشب با خیالت خلوت مارا ولی من باز پنهانی ، تورا هم آرزو کردم . . . سر سنگینی ، عیبی نداره .بهتر از اینه که بشنوم غمگینی! به فرض كه دوسم نداری ، نه خودمو ، نه نوشته هامو . این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست، خودش کلی دلیله ... اما حالا یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ... و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو هستند و خواهند بود . . . همیشه اشتباه ما اینست که جای نگاه و گناه را تشخیص نمی دهیم . همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و شایداضطراب هم بخشی از انتخاب ! به قول یه دوست وقتی دلت بهت میگه الان وقتشه که حرف بزني و بنويسي یعنی بنویس و بگو، هرچه پیش آید خوش آيد ! باشه پس منم ميگم : عجیب دوستت دارم ، هر جور که دوست داری دوستم داشته باش ، اما نرو من به همین شاید دوست نداشتن و بی جوابی و ناز خریدن و سوختن و ماندن و هميشه معذرت خواستن راضي ام ، تو هم به همین راضي باش . . . اما نرو . . . چه جوری برات بگم ؟ اما به قول مریم حیدرزاده :همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتن است ، نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است .واقعا به این خیلی اعتقاد دارم پیش ترها هم در گوشه ای خواندم :‹‹نفس عشق درمان عاشق است ، ،نه نفس معشوق›› ساده ترش هم همان است که نیاکانمان گفته اند : " تا دوری عزیزی ، و وقتی نزدیک شدی... " و سهراب عزیز هم چه زیبا گفت :««همیشه فاصله ای هست ..»» اما اگه قرار باشه منم بگم ،اینجوری میگم : کاش ای کاش که میشد که بدانم تا کی از غم عشق تو با خویش مدارا کردن باز خورشید سفر کرد و شب از راه رسید چاره ای نیست به جز تکیه به فردا کردن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:53 توسط فاطمـه |
تو را گم کرده ام امروز .... 
و حالا لحظه هاي من ،
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
، نمي داني چه غمگينند
، چراغ روشن شب بود ،
برايم چشم هاي تو ،
نمي دانم چه خواهد شد
. پر از دلشوره ام ...
بي تاب و دلگيرم...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 17:17 توسط فاطمـه |
غمی دارم ز دلتنگی اگر گویم زبان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد خودم تنها دلم تنها وجودم بی کس و تنها در این شهر فراموشی در این مستی و بیهوشی به دور افتاده ام تنها . . .! 
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 17:10 توسط فاطمـه |